میلاد مرتضی اسدالله حیدر است
جشن ولادت علی(ع) آن میر صفدر است
زوجی برای فاطمه حق آفریده است
این زادروز همسر زهرای اطهر است
با کوردل بگو، که بجز شیر حق علی (ع)
جای ولادتش حرم خاص داور است؟.
نوشته شده توسط فاطمه و فهیمه در دوشنبه هشتم تیر 1388 ساعت 11:45 موضوع | لینک ثابت
روزی تو چشمان خود را خواهی گشود و
خواهی فهمید که
یافتن یک دل ساده و بی ریا
تا چه حد
دشوار است........
نوشته شده توسط فاطمه و فهیمه در دوشنبه هشتم تیر 1388 ساعت 11:44 موضوع | لینک ثابت
یه دقیقه سکوت به احترام همه ی اوناییکه درحسرت نگاه تومردن.
اولین جلسه عشقان برگزار نمیشه ! چون عشقم الان داره اس ام اس میخونه !
دفتر نقاشی من تو شهر غم گم شده، به کی بگم با معرفت دلم برات تنگ شده؟
نوشته شده توسط فاطمه و فهیمه در دوشنبه هشتم تیر 1388 ساعت 11:42 موضوع | لینک ثابت
هنوزم درگیرم...
با همه شعارهایی که مدام توی ذهنم رژه می رن و بهم گوشزد می کنن دیگه وقت نیست...!
" و هنوز دیر نیست برای اینکه به مصلحت خدا معتقد باشیم و بدانیم آنچه بر ما پیش امده یا
خواهد آمد به صلاح خود ماست و این را فقط خدا می داند و بس ..."
وقتی تا چند قدمی اش رفتم و فهمیدم هنوز هیچی نفهمیدم ....
و وقتی فهمیدم تنها حلقه اتصال من تا خودش همراه شدن با هستی
یا یک توجه خالصانه است گیج شدم...
شاید همه این چیزها فقط به زمان بستگی داره
شاید هم به یک فرصت کوتاه برای یک بازگشت دوباره...
من هنوز اول راهم و اعنقاد دارم دست روی دست گذاشتن می تونه
بدترین اتفاق زندگی یک آدم باشه...!
" و به یاد او باشید تا به یادتان باشد ... بقره /152 "
باید رفت ...
شاید واسه فهمیدن ...شاید واسه درک چیزهایی که خیلی وقته ازشون دور شدم...
و حتی... شاید واسه بزرگ شدن...!
و واقعیت این است که من تسلیم شدم...
تسلیم نگاههای معصوم کودکی که داخل پاکت های کهنه اش رازی بود
برای رسیدن به مرادهای دل در روزهای گنگ و نامعلوم ...!!!
من راهی سفر می شوم و شاید نه ...در سفر گم می شوم...!!!
رفتن همیشه بی بازگشت نیست...
"حرف های ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آن که باخبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود دیر می شود..."
بر می گردم...!!!
نوشته شده توسط فاطمه و فهیمه در دوشنبه هشتم تیر 1388 ساعت 11:39 موضوع | لینک ثابت
پاييز از زمستون غمگين تره چون بهار و نديده، ولي من از پاييز غمگين ترم ،
چون خيلي وقته تو رو نديدم
نوشته شده توسط فاطمه و فهیمه در دوشنبه هشتم تیر 1388 ساعت 11:38 موضوع | لینک ثابت
شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت؟/
گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی/
سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد/
گفت طولی نکشد تو نیز خاموش شوی/
نوشته شده توسط فاطمه و فهیمه در دوشنبه هشتم تیر 1388 ساعت 11:34 موضوع | لینک ثابت
پشت میز قمار دلهره عجیبی داشتم
برگی حکم داشتم
و دیگر هر چه بود ضعیف بود و پایین !
بازی شروع شد
حاکم او بود و من محکوم
همه برگهایم رفتند و سر برگ بیش نماند
برگی از جنس وفا رو کرد من بالاتر آمدم
بازی در دست من افتاد
عشق آمدم با حکم عشوه و ناز برید
و حکم آمد از جنس چشم سیاهش
زندگی
حکم من پایین بود و باختم
نوشته شده توسط فاطمه و فهیمه در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 ساعت 11:18 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY